روزگار چرخید و جایی پیاده ام کرد که نباید ...
نه دور بود و نه نزدیک!
هنوز از این گردش سرم گیج می رود...
حرفی ندارم که تو را برانگیزد.
سکوتی تلخ دارم که به کارت نمی آید.
مرا به زندگی وادارید!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:18 توسط رضوان
|


