تبليغاتX
من و من خیلی زیادیم

کاش یه حرفی داشتم برای زدن!

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:42 توسط رضوان |

لبخند زدم .بی آنکه کسی نزدیکم باشد

ایستادم.با آنکه زمین خوردن اولین تجربه ام بود

خوشحالم با اینکه بی بهانه زنده ام

میمیرم راحت تر از آن که دلبستگی دارد

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:54 توسط رضوان |

این روزها روزهایم یک رنگ نیستند

چقدر بی رحم شده ای دل بی قرار من...

تقصیر دلم نیست بیش از حد روحم به مرخصی رفته !

کاش دنیا رهایم میکرد...

 

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:31 توسط رضوان |

روزگار چرخید و جایی پیاده ام کرد که نباید ...

 نه دور بود و نه نزدیک!

هنوز از این گردش سرم گیج می رود...

حرفی ندارم که تو را برانگیزد.

سکوتی تلخ دارم که به کارت نمی آید.

مرا به زندگی وادارید!

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:18 توسط رضوان |

چقدر فراموش کار شده ای...

دیروز را فراموش کرده ای !

دیروز را که از ایستادن در کنار پنجره لذت می بردی 

و به تماشای عابران می نشستی.

چه سبز بود

 برگهایی که از حسادت جلوی دیدت را می گرفت!

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:17 توسط رضوان |

درست

چند ساعت قبل از بودن...

شایدهم نبودن!

میان مرگ و حیات....

آدم اینجا تنهاست...

از هیچ آمده ام....

که دعا کنم برای ماندن...

و شاید،

تا به حال اینقدر مبهوت برفها را کنار نزده ام...

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:12 توسط رضوان |

هیچ کس نمی فهمد

ایستاده ای

در باران و بوسه

باران است که می بارد

اولین باران پاییزی

باران است که می بارد

جاده ای خلوت

زنی مرده است!!

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 2:37 توسط رضوان |

بیست و چهار واحد جای بلاگ و تنگ کرده

من و من میگه چه عرض کنم که گرفته

...شرمنده که دیر اومدم!

اگه هوا مهربون باشه

آدما گرم باشن

زمین آروم بگیره و خورشید تو آسمون بچرخه

قلب منم راحت تر میزنه

به ماهک گفتم یه روز خوبه یه روز بد،

گفت آخه ما روزای بدمون پشت هم بود،حالا هر روز باید خوب باشه.

اما دیدی ماهی،دیروز خوب بود امروز بد؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:53 توسط رضوان |
بی خیال...

می گذره........

اینقدر زود که وقتی روی وجودت خاک می ریزن دلت برای همه دلسوزی هات می سوزه .....

من و من تموم شب از پنجره ی قطار سفر و حس کردیم......

من رفت تهران و من موندم و یه بلاگ کپک زده.......

کاش روزگار آرامش بیشتری بهم بده تا بتونم هر روز من و من و آپ کنم.....

درست مثل کافه!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:40 توسط رضوان |

تلفن دیشبت مغزم را منهدم کرد!

حرف زدن برام غیر ممکن میشه و حرف نزدن هم آزار دهنده!
یکی بگه من چی کار کنم!!

لحظه ی مهمی که قالب وبلاگ تغییر کرد کیمیا توی خواب خرسی بود!

و چقدر براش مهم بود

سعی کن از تابستان ایران لذت ببری!فقط سعی کن،،،،،بهت قول بقیشو نمی دم!

این آپیدن ها،کامنت ها، نه انرژی میده،نه میگیره!!

تلاش کن خودت باشی و فقط و فقط و فقط به خودت فکر کن!!!!اینو غرور میگه

قشنگ میگه،نه؟؟؟

دیگه هیچی نمیگم،خودت برس به حرفهایی که توی سکوت زده میشه!

شاد باشید و آبی

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:16 توسط رضوان |

من واقعا خسته ام!

گاهی اوقات از دست تو عاجز می شوم!

آنقدر عاجز که حتی صدایم هم برایت بلند نمی شود.....

چه می کنی با خودت؟؟؟؟

چه می کنی با من؟

این روز ها همرنگ همند و چه بی رنگ!

حس خوبی ندارم....

دلم یه عالمه تنهایی می خواد......

شایدم خسته ی تنهایی ام.....

سخت ویرانم.......

حال بدی دارم..........

اه....من چقدر ناله می کنم!

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:18 توسط رضوان |
خودمو میگم!
روی نفس گیره زندگیه!

روی سختش!

درس و زندگی رو کنار گذاشتم!

این ترم نمره هام شرمنده روی استاد ها می شن!
کیمیا میگه شاد بنویس!
شاد نوشتن روحیه شاد می طلبه !
انگار همین دیروز بود که با کیمیا کلی به همه چی خندیدیم!
به آدما!به نمایشگاه!به کتاب ها!
جاتون خالی گمش که می کردم باید دنبال کتاب های جلال می گشتم!
از فرصت استفاده می کرد و میرفت سراغ کتاب های جلال!

بیشتر از کتاب های جلال بوی چایی بود که اونو این ور اون ور می کشید و منم به جای بازدید کتاب ها

دنبال کیمیا خانوم که نکنه گم بشه!

اینم شاد،مثل سوتیه عکاسی،که اگه تعریف کنم،اشک حساس خانوم در میاد!
بیخیال عین روزهای امروز!
شاد باشید

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:11 توسط رضوان |

حس آپیدن نیست ولی مگه استغفرالله میشه جلوی دهن ملت و گرفت که بلاگ های انقضا شدشونو نرنن تو سر بلاگ از آب گرفتمون!

چه کنیم اینهمه مرید و مزاحمو؟

مثل همیشه من ، مینو و یه دنیای بزرگ که کمترین حرفی برای گفتن نداره!

اگه یه روزی نزنی تو پر برو بچز ما انرژیت از کجا تامین میشه؟

از فتیر؟یا فلافل های زیر پل محسنی؟

به هر گوشه دنیا که نگاه کردم حرفی برای گفتن نبود!

همه دنیا با اون همه عظمتش حریف آدم بزرگ ها و دروغ هاشون نمیشه!
اونوقت دنیاست که باید از آدم بترسه!

من که منم، اینقدر از دنیا ترسیدم که جرات نگاه کردنشو ندارم ...

چه برسه به آپیدن!

شاد باشیم و آبی

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:26 توسط رضوان |

چند خط کلمه !چند تا دونه مخاطب! یه قلم ضعیف و یه دونه کیمیا که چپ میره و راست میاد میگه بابا بلاگ کپک زد!!!!
اینا همه انگیزه آپ کردنه .....

من اومدم ....بعد تابستون....پاییز...زمستون....اومدن و رفتن ..یعنی چند بار دیگه میان و میرن تا نوبت من بشه که برم؟

سال به سال و عید به عید هر روز بی حوصله تر از دیروز با حسی که هر روز که میگذره  با دنیا بیشتر  غریبی میکنه !

سال ۸۵ نفس گیر بود!امیدوارم ۸۶ بیشتر باهام بسازه!

با همه بی حوصلگی .........عیدتون مبارک!

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:2 توسط رضوان |

اگه امروز انیشتین سر کلاس ما بود اونم منفی می گرفت!

بوی وایتکس و مه غلیظی که کوههای اطراف دانشگاه و گرفته به آدم حس مردن می ده!

برف میاد و سرد می شه..اینقدر که دنیا یخ می بنده و دیگه تحویلت نمی گیره !

وقتی از خودت بیزار شدی بیا بریم تو کوچه بازی کنیم!

بی خیال..... عین روزهای بچگی!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 14:44 توسط رضوان |

کلاغ و پاییز و برگ هم دیگر تکراری شد!

پاییز هم فرسود!

سرد شد و سرد شد!

آنقدر سرد که با دعوت خمیازه ای به خواب فرو رفتم!

پاییز را از بهار تشخیص می دهم ، ولی تو را از خودم هرگز!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:48 توسط رضوان |

یه عالمه آدم پیش هم و جدا از هم! مثل یه معمامی مونه!
تو بازی کلاغ پر هیچکی نشد برنده!

قصه ما همین بود پرنده بی پرنده!

کیمیا جونم!!!

من و من خیلی زیادیم! یادت نره که تنها نیستیم!
همه اونهایی که آدمو تنها می زارن به روز تنها می مونن!
خدا تنها کسیه که همیشه باهاته و از همه بیشتر دوست داره!

تنهایی کلمه سختیه!
 یه معماست !

معنیش برای اون دنیاست!

بلکه از الان عادت کنیم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 13:54 توسط رضوان |

هر سال رمضان که می شود چند روزی خدا را مهمان می کنیم!

و یک تابستان هم بی مصرف تر از همیشه گذشت!

می گذرانم روزگارم را.......

با بدخلقیهای پدرم..........

نگرانی های مادرم..........

و اندیشه تو..................

اینها روزهایم را پر می کند!
و گاهی هم خالی...........

آسمان آبی مرا به هم می زند.....

و تو نیز!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:17 توسط رضوان |
به نام پدر!
الان از سینما اومدم هنوز تو جوم!

فیلم جذاب بود!اما صدای چیپس و پفک اعصابمو خورد کرد!کی مد کرده که وقتی فیلم می بینی حتما یه چیزی باید تو دهنت باشه؟

فیلم جذاب بود!اما....وسط فیلم سوتی های بچه ها پارازیت بود!

مونا به زهرا می گفت پرده سینما تاره! زهرا گفت زود تر می گفتی ۲ ساعته فکر کردم چشام ضعیف تر شده!

خلاصه خستم کردن!۱۵ دقیقه آخر فیلم زدم بیرون

صبح می رم! اگه پست آخرم بود حلال کنید!

شاد باشیم و آبی

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:32 توسط رضوان |

داشتم می رفتم سفر گفتم یه پست بزارم دلتون برا پست هام تنگ نشه

نیمه شعبان خوش بگذره

آره زندم!خوبم هستم!

شاد باشیم و آبی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:4 توسط رضوان |

age raftam bedoon bekhatere tars bood!
bedoon bekhatere nadashtane tahamolie ke hamishe dashtam!
age raftam bedoon khaste shodamo khabidam vali dige bidar nemisham chon kheili khastam.
kimia joonam bebakhshid  ba post haye man blog afsordegi gerefte!
inghad khastam ke age baraye hamishe ham bekhabam bazam kam khabidam!
ama miram motmaen bash! dir ya zood! hameye ma khatere mishim
alan ke hastim esmi az ma borde nemishe balke too khatereha

.......
shad bashim o abi

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:28 توسط رضوان |
اینجا!ایران!سرزمین مجازی !صفحه ای به نام وبلاگ با ظاهری مجازی و باطنی سراسر واقعیت!

اینجا واقعیت حرف می زنه و خشونت و دروغ سکوت می کنن!ئ شاید به همین دلیل مجازیه!

غریبه ها میان و میرن و من می نویسم با من!ئ شاید برای خودم!

من ومن تنهاییم! تنهایی با کمی احساس گمشده در فضای وبلاگ !

روزها با بی تفاوتی از کنارم می گذرد و احساسم روی قلبم فسیل شده!

و شاید احساس فرصتی پیدا کنه برای هوا خوردن !شما هم دعا کنید!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:37 توسط رضوان |
خداجونم بسه دیگه!بریدم!

آسمون خونه ی تازمون ستاره های بیشتری داره!

دیشب می خواستم برم! از دنیا کنده شم!اما مگه میشه؟؟اینقدر محکم چسبیدم بهش که حالا حالا نمی تونم کنده شم!

دیشب با ماهک تلفنی صحبت کردم! داستان ماه و ماهک و برام تعریف کرد! بیچاره ماه! من ماه و درک می کنم !

سارا می گفت اگه اتاقمون تو خوابگاه ۷ نفره باشه تک خور می شه!

ماهک گفت این که خوبه! من اگه اتاقمون ۷ نفری باشه با هیچکی حرف نمی زنم!

مینو میگه اگه اتاق ۷ نفره باشه کیف می کنه!چون تعداد بیشتری رو می تونه اذیت کنه!

اللّّّّّّّّّّـــــــــــــــــــــــه اکبر!

صدای اذان میاد!

راستی!قلیون تو قم ممنوع شده!

اینم یه جورشه!

خدا کنه زودتر مهر بشه برم!جو قم داره خفم می کنه!

دیشب حرفهای زیادی برا بلاگم داشتم اما حیف که سیستمم داغون بود!

امروز که سیستم سر حال من داغونم

شاد باشیم و آبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:11 توسط رضوان |
اومدي !ديدمت !نظر ندادي و رفتي! غمگين شدم يه سرم حروم كردم!

با همه بي تفاوتي هات مي ميرم برات!

اميدوارم هميشــــــــــــه خوب باشي!

.......

خوب غريبه!

تموم خوبيها؟تموم زندگي؟خاطره ها كه از همه مهم تر بود!برام دفن شد تا به كسي كه بهم گفت نمي شناسمت ثابت كنم كه برام غريبه شده!

همين!

شاد باشيم و آبــــــــــــــــي (اينم براي تو گلم)

 

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 16:23 توسط رضوان |
باران که می آید.......

گوش به زنگ صدای تو تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم !

و همیـــــــــــــــــــــــــــــشه به همین حقیقت تلخ می رسم که ..........

 تو هم با من نبودی!

خوب اینم حس امشب .....می خواستم القا کنم که هیچوقت نتونستم!

بیانشم به زور نوشته می شه چه برسه به القاش!

می بینم که داری میای و خوشحالم!

اما چه خوشحالی؟کاش ببینمت!

امیـــــــــــــــــدوارم! شما هم دعا کنید!

یه کم دلم گرفته!  فکرم محکوم به سردرگمیه!می رم لالا!تنها راهیه که فکرمو نجات می ده!

شما هم شب خوش!

شـــــــــاد باشیم و آبـــــــــی

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:43 توسط رضوان |
چه خوابی دیدم!

همه بچه ها رو دعوت کرده بودم خونمون اما با هیچکدوم حرف نمی زدم! خیلی عجیبه!نمی دونم چرا این خوابو دیدم!

 آره همه چیز یه جوری شده !حتی خواب هام!دوستم!رفتار ها!فکر نکنم به نگاهم ربط داشته باشه!واقعا عوض شدی!به بودی بهتر شدیالان داشتم باهات صحبت می کردم!نمی دونم چند روزه چی شده!ولی یه چیزی شده که من هنوز نمی دونم

دوست دارم همینجوری بمونی!هرچند همه جوره دوست دارم!

یاد اولین سفرمون می افتم! اون دسته گل که همرو جذب کرده بود!خواب دیدم؟الان که احساس می کنم خواب بوده !تقریبا ۳ سال از اون سفر می گذره !

خوبه ۱ نفرو دارم وگرنه تو این بی کسی که خواهرم هم داره ازدواج می کنه خـــل می شدم!

شاید تا چند روز نیام آپ کنم چون داریم می ریم !از این خونه!به امید رفتن از این دنیا!

از این خونه که رفتم دیگه به بچه ها تل نمی زنم !می خوام دلم خوش باشه که شمارمو ندارن!

شاد باشیم و آبـــــــــــــــــــــــــــی

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:33 توسط رضوان |
من؟مینو؟خوبم!خوبم!تا جایی که یادمه عالیم!خوبه نه؟

کامنت هاتون آدم و شرمنده می کنه؟با تو هم غریبه !...

تا جایی که یادمه من غریبه شده بودم

اتاق پر از دود!دود قلیون!با طعم پرتقال! بدت میاد؟به من چه

بسه برو بخواب!خواب های خوشمزه با طعم پرتقال ببینی!

ولی الان که وقت خواب نیست؟وقت حس کردن!حس های قشنگ مثلا فکر کن بارون میادو خیس شدی!

چه حسی!به!

شاد باشیـــــــــــــــــــــــــــم و آبــــــــــــــــــــــــــــــــــی 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:42 توسط رضوان |
امشب دومین شبیه که حس می کنیم باید بنویسیم !من می نویسم از من که دیگر تویی نیست!

فقط من و فقط من!

راستش امشب کلی ذوق زده شدم . چون فکر نمی کردم کسی تو بلاگم بیاد شایدم باور ندارم که هنوزم دوستایی دارم! واجب دونستم با همه پر کاری هام بیام جواب کامنت های مرموزتونو بدم!

لیلی جـون !

 لیلی جون بلاگ نویس بودم لطف تو باعث بی خبریته!مرسی از اینکه تو پر کردن کامنت دونی مون کمک کردی! کامنت هایی مثل لیلی تو هر بلاگی پیدا می شهکه آدم و جذب نمی کنه!اما چون از یه دوست قدیمیه دوست داشتنی و قابل احترامه!

......!

حس می کنم که می دونم کی هستی!

شاید چون با خط خودم نبود خوندیشون

دلم برای روزای بارونی پر احساس تنگیده

شـــــــــــــــــــــــــــــاد باشیم و آبــــــــــی !

مــن مینو

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:20 توسط رضوان |

شاید با نت قهر بودیم! یا با خودمون و خاطره هامون !خیلی وقت بود حرف نزده بودیم و ننوشته بودیم! یه کم که گذشت دلمون گرفت خواستیم که سلام کنیم هرچند بی مخاطب! حتی اگه بلاگ متروکه هم بشه دلمون لا اقل خالی می شه!

 

من و من ! من مینو و من کیمیا ! و هیچکدوم حاضر نشدیم که تو بشیم!تو رو گذاشتیم برای تو!تویی که می خونی هر چند بی رغبت! غرور ما برای تو هم جایی گذاشت!

من و من خیلی زیادیم !

من مینو !مغرور!مرموز!مجنون! با یه عالمه دوستایی که از دست دادمشون!

و من کیمیا!کم حرف !کم رو!دوستدار کباب و عاشق کتاب!

من و من خیلی زیادیم !

من و من شـــــــــــــــاید با تو روزی بشیم مـــا!

من و من دوست دارن که بیای تو بلاگشون و پایه ای باشی واسه حرف هاشون!

شاد باشیـــــم و آبــــــــــــــــی

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:30 توسط رضوان |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

man-o-man

رضوان

man-o-man

http://man-o-man.blogfa.com

من و من خیلی زیادیم

من و من خیلی زیادیم

من و من خیلی زیادیم

نترس از هجوم حضورم ........................... چيزي جز تنهايي با من نيست خدا به خیر کنه...!

من و من خیلی زیادیم

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog