تبليغاتX
من و من خیلی زیادیم
دیگه هیچکس خورشید رو باور نمیکنه!
دنیا یه یخی بسته که هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه بازش کنه! نه خورشید نه زنجیر چرخ نه آق پیشولی...!

به جز یه نفر!

دعا کن...!

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:7 توسط کیمیا |

من نمی تونم بنویسم !

منی که می نویسم !

تویی که نمی خونی !
منی که نمی فهمم !

تویی که نمی فهمی !

و دنیایی که نه به من با تموم نتونستنهام کار داره ! نه به تو با همه ی ...؟

توی این همه من ها و تو ها و اوها هر چقدر که تلاش می کنم بازم میرسم به منی که نمیفهمم...!

چقدر دیره!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:45 توسط کیمیا |
امروز هشتادو سومین روز تابستونه ! و من ! هنوز اینجام !

۴ روز پیش سالگرد فوت استادترین نویسنده ی ایران !  جلال آل احمد بود .

اهمیتی نداره که ساجده می گه سیبیلاش خیلی ضایعس ...

اگه، ساجده نفرین زمینشو می خوند ،مدیر مدرسشو ،زن زیادیشو ، غربزدگیشو ،ن والقلمشو یا حتی دیدو بازدیدشو  ! عمرا حس نمی کرد که سیبیلای جلال از بندای سبز کفشش ضایعتره !

حالا بی خیال . برای شادی روح عزیز از دست رفته اجماعا سبز باشین و ماندگار .......

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:48 توسط کیمیا |
تابستون جالبیه با اینکه روزا خیلی گرمه و دوستی ها خیلی سرد!

 با اینکه شباش ابریه اما بارون نمیاد !

با اینکه همه ی چیزایی که تو این نه ماهه کردم تو مغزم یواش یواش داره متواری میشه !

تابستون قشنگیه عین هندونه ای که رنگش سفیده اما شیرینه !

مثل همیشه هیچ وقت هدهد رو نمیبینم اما به لطف این تابستون بیکار تایم نلفنامون به ۴۰ دقیقه رسیده !

مینو هم همیشه خونست .گرچه مثلا کار آموزی داره !

تابستون خوبیه فقط اگه یه کم آرومتر بگذره !

سبز باشین و ماندگار عزیزانم!

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 13:34 توسط کیمیا |

حالا فهمیدم چرا خدا زمین رو گرد آفریده .!

مثل همه ی آُفریده های خوب دیگش...مثل نرمی آب .آبی آسمون .پف پفی بودن ابرایی که نصف وقت شبانه روزمو برای دیدنشون ازم میگیرن!مثل همه چی!

زمین گرده پس هرچی میشه .مثل همه ی چیزایی که قبلا شده میره ...اصلا انگار میمیره !

طی میشه !مثل امتحان فیزیک امروز ! مثل روز تولدم. مثل کارت اینترنت !

تصمیم گرفتم هرچی که شد بدونم اون یکی از دست اندازای زمینه که خدا دلش میخواسته اینجا بذارتش .و اینم مثل بقیه طی میشه ! اینجوری دیگه غصه نمیخورم و روزام پر از شادی میشه ! این خیلی قشنگه !

سبز باشین .مثل بوته ی خیار !

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 18:57 توسط کیمیا |

اینم بهار ...

 انگار نه انگار که همین من بودم دو هفته قبل عید با تمام اعضای بدنم انتظار عید رو میکشیدم . حالا که دو سه هفته ای ازش گذشته دارم میفهمم چه چیز مسخره ای بوده ...! بیخود نبود رها از اومدن تعطیلی ها اصلا خوشحال نبود ...!

حالا از اون همه تعطیلی و اون همه ذوق و اون همه آجیل فقط من موندم و یه عالمه درس که اصلا اصلا اصلا حوصله ی خوندنشو ندارم . و یه عالمه تنهایی ...!

تنها چیزی که خیلی عالیه هوای بهاری صبحاست که به لطف رفتن به مدرسه هر روز میبینمش و به سبز بودنم تحقق میبخشه !

به من چه اگه نمیخواین سبز باشین . خوب نباشین .ولی شاد باشین چون شادی حق مسلم تموم بچه های دنیاست حتی اگه منگل باشن ...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:49 توسط کیمیا |

شبا وقتي چراغ اتاقمو خاموش ميكنم تاريكي مطلق ته دلمو از ذوق ميلرزونه! تو تاريكي اتاق همه چيز مثل همن ! چه زشت باشن چه خوشگل,چه خوب چه بد !

اما بعدش كه خوابم نميبره و چشمام مثل مهتابي سوسو ميزنه احساس ميكنم اتاق يواش يواش روشن ميشه ... دوباره همه چيز شكل خودشون ميشن مثل اول !

اتاق همينطور روشن و روشنتر ميشه تا جائيكه كم كم شك ميكنم كه همه ي چراغا خاموشن .

كاشكي بديها هيچ وقت برام عادت نميشد . هيچ وقت آسون از كنار هيچ زشتي اي رد نميشدم. كاشكي براي رسيدن به بديهايي كه دوست دارم , خوبيها رو زير پام له نميكردم ! كاشكي...

كاشكي شيطون توبه ميكرد ...!

 

سبز باشي و ماندگار

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 15:34 توسط کیمیا |

سلام بعد از يه عالمه روز آپ نكردن

تو اين يه عالمه روز يه عالمه اتفاق افتاده

بارون اومده

بعد بند اومده

فاطمه گوشي خريده

مينو اومده

دوباره رفته ...

عينك سارا شكسته

ندا تصادف كرده ولي نمرده

يه دختره كه دوتا ميز از من جلوتر ميشينه كفش نو خريده .!!!

هدا سرش خيلي شلوغ شده

ساجده ميره كلاس زبان ولي منو نميبره

...

...

...

منم فقط وبلاگمو بعد يه عالمه روز آپ كردم

اگه دلتون خواست سبز باشين و ماندگار

باي باي

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:2 توسط کیمیا |
خدايا.خدا جونم اجازه ميدي ديگه لبخند نزنم. ديگه به هيچي نيگا نكنم ديگه عاشق هيچي نشم خدايا اجازه ميدي از همه چي متنفر شم ؟ اجازه ميدي ديگه روزا رو براي اومدن بارون نشمرم؟ اجازه ميدي ديگه مهربوني گلا مستم نكنه؟ اجازه ميدي ديگه بوي گلا رو حس نكنم؟ خدا جون اجازه ميدي...؟ اجازه ميدي برم؟بميرم؟ ... نه؟ باشه پس بازم صبر ميكنم...
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:28 توسط کیمیا |

raha par...

minoo par...

kimia?par?kimia ke par nadare khodesh khabar nadare ...

...!

ki gofte khodesh khabar nadare?khodesh khoob midoone tanha moonde.midoone hameye adama tanhash gozashtan

khodesh midoone dige na doosti dare na abji iii...

faghat khoda bahash moonde akhe faghat khoda midoone ke kimia cheghadr tanhast. ... khoda joonam azat mamnoonam.

 

systemam ghatide bood majboor shodam fingilish bezanam mazerat age khoondanesh sakhte.

dige vaghtetoono nemigiram,

sabz bashin va mandegar

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 19:47 توسط کیمیا |
سلام.
این سلام با سلامای قبلی فرق داره
این سلام پر از قطره های بارونه ، پر از برگای زرد با خش خش بی مثالشون که وقتی روشون راه میری ،انگار خدا تمام آرامش دنیا رو 
بهت هدیه داده، این سلام بوی صبح های نسبتا سردی رو میده که هواش تمام وجودتو تسخیر میکنه
و تا خود مدرسه هم تنهات نمیذاره،
سلام
یه سلام پاییزی بعد از دوهفته آپ نکردن.با یه عالمه حرف که الان هیچ کدومشون یادم نیست
هفته پیش سالروز فوت جلال آل احمد بود
 مردی که نوشت و ...رفت اما هنوز وقتی کتاباشو میخونیم ،صدای کشیده شدن قلم روی دفترش رو حس میکنیم.
جلال رفت اما موند...!ا
دیگه حرفی برای گفتن ندارم ،نمیدونم تا شنبه میتونم آپ کنم یا نه.اما اگه نشد...ا
آرزو میکنم همتون سال تجصیلی خوب و موفقی داشته باشین!
سبز باشی و ماندگار
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:25 توسط کیمیا |
سلام

قرار نبود پست بذارم اما چون دارم میرم مسافرت گفتم یه وقت یکی دلش برام تنگ شه

اصلا حرفی برای گفتن ندارم .یا جمله ای برای نوشتن .فقط یه عالمه عجله دارم

باید برم.اگه ندیدین منو دیگه حلالم کنین .اگه راه داشت

دوستون دارم سبز باشین و ماندگار

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:48 توسط کیمیا |
دیشب داشتم ستاره ها رو میشمردم اونقدر رفتم جلو تا رسیدم به پشت بوم خونه ی هدهدجونم.اونجا یه عالمه ستاره بود ار خونه ی ما بیشتر

انگار رفته بودن مهمونی .مطمئنم خیلی بهشون خوش میگذره چون هدی مهربونترین دختر دنیاست

 صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم الانم که ساعت ۳ ظهره میخوام برم بخوابم .دوست دارم زودتر همه چیز تموم شه .همه چیز فراموش شه و منم برم جز فراموش شده ها...

گرچه الان فاصله ی زیادی باهاش ندارم

خونمون شلوغ شده  و برای شمردن ستاره ها احتیاج به سکوت دارم دوست دارم منم برم بین ستاره ها گم شم..

فعلا

سبز باشین و ماندگار

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:28 توسط کیمیا |

سلام

خوبم؟ آره خيلي

الان توپ توپم

بهتر از اين نميشم

نميدونم كي ؟كجا؟از كي شنيدم كه يكي از رازهاي آدماي راضي اينه كه هميشه داشته هاشون رو ميبينن

من سعي ميكنم اينطور باشم

فكر ميكنم يه دوست خوب دارم .يه مامان و باباي گيرو اما مهربون .يه جفت كفش نو كه تا حالا نپوشيدمش

يه وبلاگ كه پر از كامنته

...

تو هم يكي از داشته هاي مهم مني ....يه بازديدكننده ي گل!

تو هم سعي كن شايد تحمل زندگي راحت تر شه

سبزباشي و ماندگار

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:26 توسط کیمیا |
سلام.

خوبين؟ منم خوبم يعني سعي ميكنم كه خوب باشم .خوبه نه؟؟؟

ميبينم كه چقدر كامنت...مردم از كامنت زياد !

عكساي جديد بنيامين رو ديدين؟ آدم رو گاو گاز بگيره اما جو نگيره...

عکساشو ببینین

http://benyaminmusic.com/Gallery/Gallery.htm

دیگه اینکه برا همه آرزوی شادکامی و ماندگاری میکنم. دوستون دارم

سبز باشین و ماندگار

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 16:34 توسط کیمیا |
سلام .خوبین ؟ من؟

نه من خوب نیستم ...اولا که مینو خانوم تو پست قبلی صریحا اشاره کرد که من بوقــــم

دوما اینکه اینقدر کامنت داشتیم نمی دونستم چه جوری باید بخونم

سوما اینکه دیگه اتفاقی نیفتاده اصلا حالم خوبه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی یکی برگها را میچینم

هزارو.................

شماره اش از دستم در رفته  ...

اما دستهایم بوی انتظار گرفته...

میترسم این درخت خسته هیچ وقت روی خوش باغبان را نبیند...

فردا جمعه است....

سبز باشین و ماندگار...

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 12:42 توسط کیمیا |
میان سوسوی چراغهای شهر

بین خوابهای خوش و ناخوش مردم

میان صدای جغدهای بیدار شب

به دست صبح می سپارم چراغهارا

پرده های رنگارنگ را

لیوانهای نیمه پر و نیمه خالی را

ته سیگارها و سطلهای خالی را

به صبح می دهم باد را

باران را .ستاره ها را

اشکهایم را و خودم را

آی ای تاریکی رعب انگیز ...من دیگر نیستم.

 

سلام.اگه اینو خوندین حتما نظر بدین .میخوام ببینم چطور مینویسم و دعا کنید بهتر شه

سبز باشین و ماندگار

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:51 توسط کیمیا |
همه ی چترا رو بستم دونه دونه شو شیکستم اما باز بارون نیومد...(  شعر گفتم!!)

سلام .من خوبم .پس همه خوبن

این اولین پستیه که اینجا میذارم وامیدوارم از این بهتر شه   شما هم امیدوار باشین.

آنکه می آید نمی ماند ..

آنکه می ماند.آنکه میخواهد بماند .

نمی آید  !!!

سبز باشی و ماندگار...

 

                                            

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:8 توسط کیمیا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

man-o-man

رضوان

man-o-man

http://man-o-man.blogfa.com

من و من خیلی زیادیم

من و من خیلی زیادیم

من و من خیلی زیادیم

نترس از هجوم حضورم ........................... چيزي جز تنهايي با من نيست خدا به خیر کنه...!

من و من خیلی زیادیم

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog