تبليغاتX
من و من خیلی زیادیم

هر سال رمضان که می شود چند روزی خدا را مهمان می کنیم!

و یک تابستان هم بی مصرف تر از همیشه گذشت!

می گذرانم روزگارم را.......

با بدخلقیهای پدرم..........

نگرانی های مادرم..........

و اندیشه تو..................

اینها روزهایم را پر می کند!
و گاهی هم خالی...........

آسمان آبی مرا به هم می زند.....

و تو نیز!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:17 توسط رضوان |
سلام.
این سلام با سلامای قبلی فرق داره
این سلام پر از قطره های بارونه ، پر از برگای زرد با خش خش بی مثالشون که وقتی روشون راه میری ،انگار خدا تمام آرامش دنیا رو 
بهت هدیه داده، این سلام بوی صبح های نسبتا سردی رو میده که هواش تمام وجودتو تسخیر میکنه
و تا خود مدرسه هم تنهات نمیذاره،
سلام
یه سلام پاییزی بعد از دوهفته آپ نکردن.با یه عالمه حرف که الان هیچ کدومشون یادم نیست
هفته پیش سالروز فوت جلال آل احمد بود
 مردی که نوشت و ...رفت اما هنوز وقتی کتاباشو میخونیم ،صدای کشیده شدن قلم روی دفترش رو حس میکنیم.
جلال رفت اما موند...!ا
دیگه حرفی برای گفتن ندارم ،نمیدونم تا شنبه میتونم آپ کنم یا نه.اما اگه نشد...ا
آرزو میکنم همتون سال تجصیلی خوب و موفقی داشته باشین!
سبز باشی و ماندگار
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:25 توسط کیمیا |
سلام

قرار نبود پست بذارم اما چون دارم میرم مسافرت گفتم یه وقت یکی دلش برام تنگ شه

اصلا حرفی برای گفتن ندارم .یا جمله ای برای نوشتن .فقط یه عالمه عجله دارم

باید برم.اگه ندیدین منو دیگه حلالم کنین .اگه راه داشت

دوستون دارم سبز باشین و ماندگار

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:48 توسط کیمیا |
به نام پدر!
الان از سینما اومدم هنوز تو جوم!

فیلم جذاب بود!اما صدای چیپس و پفک اعصابمو خورد کرد!کی مد کرده که وقتی فیلم می بینی حتما یه چیزی باید تو دهنت باشه؟

فیلم جذاب بود!اما....وسط فیلم سوتی های بچه ها پارازیت بود!

مونا به زهرا می گفت پرده سینما تاره! زهرا گفت زود تر می گفتی ۲ ساعته فکر کردم چشام ضعیف تر شده!

خلاصه خستم کردن!۱۵ دقیقه آخر فیلم زدم بیرون

صبح می رم! اگه پست آخرم بود حلال کنید!

شاد باشیم و آبی

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:32 توسط رضوان |

داشتم می رفتم سفر گفتم یه پست بزارم دلتون برا پست هام تنگ نشه

نیمه شعبان خوش بگذره

آره زندم!خوبم هستم!

شاد باشیم و آبی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:4 توسط رضوان |

age raftam bedoon bekhatere tars bood!
bedoon bekhatere nadashtane tahamolie ke hamishe dashtam!
age raftam bedoon khaste shodamo khabidam vali dige bidar nemisham chon kheili khastam.
kimia joonam bebakhshid  ba post haye man blog afsordegi gerefte!
inghad khastam ke age baraye hamishe ham bekhabam bazam kam khabidam!
ama miram motmaen bash! dir ya zood! hameye ma khatere mishim
alan ke hastim esmi az ma borde nemishe balke too khatereha

.......
shad bashim o abi

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:28 توسط رضوان |
دیشب داشتم ستاره ها رو میشمردم اونقدر رفتم جلو تا رسیدم به پشت بوم خونه ی هدهدجونم.اونجا یه عالمه ستاره بود ار خونه ی ما بیشتر

انگار رفته بودن مهمونی .مطمئنم خیلی بهشون خوش میگذره چون هدی مهربونترین دختر دنیاست

 صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم الانم که ساعت ۳ ظهره میخوام برم بخوابم .دوست دارم زودتر همه چیز تموم شه .همه چیز فراموش شه و منم برم جز فراموش شده ها...

گرچه الان فاصله ی زیادی باهاش ندارم

خونمون شلوغ شده  و برای شمردن ستاره ها احتیاج به سکوت دارم دوست دارم منم برم بین ستاره ها گم شم..

فعلا

سبز باشین و ماندگار

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:28 توسط کیمیا |
اینجا!ایران!سرزمین مجازی !صفحه ای به نام وبلاگ با ظاهری مجازی و باطنی سراسر واقعیت!

اینجا واقعیت حرف می زنه و خشونت و دروغ سکوت می کنن!ئ شاید به همین دلیل مجازیه!

غریبه ها میان و میرن و من می نویسم با من!ئ شاید برای خودم!

من ومن تنهاییم! تنهایی با کمی احساس گمشده در فضای وبلاگ !

روزها با بی تفاوتی از کنارم می گذرد و احساسم روی قلبم فسیل شده!

و شاید احساس فرصتی پیدا کنه برای هوا خوردن !شما هم دعا کنید!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:37 توسط رضوان |

سلام

خوبم؟ آره خيلي

الان توپ توپم

بهتر از اين نميشم

نميدونم كي ؟كجا؟از كي شنيدم كه يكي از رازهاي آدماي راضي اينه كه هميشه داشته هاشون رو ميبينن

من سعي ميكنم اينطور باشم

فكر ميكنم يه دوست خوب دارم .يه مامان و باباي گيرو اما مهربون .يه جفت كفش نو كه تا حالا نپوشيدمش

يه وبلاگ كه پر از كامنته

...

تو هم يكي از داشته هاي مهم مني ....يه بازديدكننده ي گل!

تو هم سعي كن شايد تحمل زندگي راحت تر شه

سبزباشي و ماندگار

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 18:26 توسط کیمیا |
خداجونم بسه دیگه!بریدم!

آسمون خونه ی تازمون ستاره های بیشتری داره!

دیشب می خواستم برم! از دنیا کنده شم!اما مگه میشه؟؟اینقدر محکم چسبیدم بهش که حالا حالا نمی تونم کنده شم!

دیشب با ماهک تلفنی صحبت کردم! داستان ماه و ماهک و برام تعریف کرد! بیچاره ماه! من ماه و درک می کنم !

سارا می گفت اگه اتاقمون تو خوابگاه ۷ نفره باشه تک خور می شه!

ماهک گفت این که خوبه! من اگه اتاقمون ۷ نفری باشه با هیچکی حرف نمی زنم!

مینو میگه اگه اتاق ۷ نفره باشه کیف می کنه!چون تعداد بیشتری رو می تونه اذیت کنه!

اللّّّّّّّّّّـــــــــــــــــــــــه اکبر!

صدای اذان میاد!

راستی!قلیون تو قم ممنوع شده!

اینم یه جورشه!

خدا کنه زودتر مهر بشه برم!جو قم داره خفم می کنه!

دیشب حرفهای زیادی برا بلاگم داشتم اما حیف که سیستمم داغون بود!

امروز که سیستم سر حال من داغونم

شاد باشیم و آبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:11 توسط رضوان |
سلام.

خوبين؟ منم خوبم يعني سعي ميكنم كه خوب باشم .خوبه نه؟؟؟

ميبينم كه چقدر كامنت...مردم از كامنت زياد !

عكساي جديد بنيامين رو ديدين؟ آدم رو گاو گاز بگيره اما جو نگيره...

عکساشو ببینین

http://benyaminmusic.com/Gallery/Gallery.htm

دیگه اینکه برا همه آرزوی شادکامی و ماندگاری میکنم. دوستون دارم

سبز باشین و ماندگار

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 16:34 توسط کیمیا |
اومدي !ديدمت !نظر ندادي و رفتي! غمگين شدم يه سرم حروم كردم!

با همه بي تفاوتي هات مي ميرم برات!

اميدوارم هميشــــــــــــه خوب باشي!

.......

خوب غريبه!

تموم خوبيها؟تموم زندگي؟خاطره ها كه از همه مهم تر بود!برام دفن شد تا به كسي كه بهم گفت نمي شناسمت ثابت كنم كه برام غريبه شده!

همين!

شاد باشيم و آبــــــــــــــــي (اينم براي تو گلم)

 

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 16:23 توسط رضوان |
باران که می آید.......

گوش به زنگ صدای تو تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم !

و همیـــــــــــــــــــــــــــــشه به همین حقیقت تلخ می رسم که ..........

 تو هم با من نبودی!

خوب اینم حس امشب .....می خواستم القا کنم که هیچوقت نتونستم!

بیانشم به زور نوشته می شه چه برسه به القاش!

می بینم که داری میای و خوشحالم!

اما چه خوشحالی؟کاش ببینمت!

امیـــــــــــــــــدوارم! شما هم دعا کنید!

یه کم دلم گرفته!  فکرم محکوم به سردرگمیه!می رم لالا!تنها راهیه که فکرمو نجات می ده!

شما هم شب خوش!

شـــــــــاد باشیم و آبـــــــــی

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:43 توسط رضوان |
سلام .خوبین ؟ من؟

نه من خوب نیستم ...اولا که مینو خانوم تو پست قبلی صریحا اشاره کرد که من بوقــــم

دوما اینکه اینقدر کامنت داشتیم نمی دونستم چه جوری باید بخونم

سوما اینکه دیگه اتفاقی نیفتاده اصلا حالم خوبه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی یکی برگها را میچینم

هزارو.................

شماره اش از دستم در رفته  ...

اما دستهایم بوی انتظار گرفته...

میترسم این درخت خسته هیچ وقت روی خوش باغبان را نبیند...

فردا جمعه است....

سبز باشین و ماندگار...

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 12:42 توسط کیمیا |
چه خوابی دیدم!

همه بچه ها رو دعوت کرده بودم خونمون اما با هیچکدوم حرف نمی زدم! خیلی عجیبه!نمی دونم چرا این خوابو دیدم!

 آره همه چیز یه جوری شده !حتی خواب هام!دوستم!رفتار ها!فکر نکنم به نگاهم ربط داشته باشه!واقعا عوض شدی!به بودی بهتر شدیالان داشتم باهات صحبت می کردم!نمی دونم چند روزه چی شده!ولی یه چیزی شده که من هنوز نمی دونم

دوست دارم همینجوری بمونی!هرچند همه جوره دوست دارم!

یاد اولین سفرمون می افتم! اون دسته گل که همرو جذب کرده بود!خواب دیدم؟الان که احساس می کنم خواب بوده !تقریبا ۳ سال از اون سفر می گذره !

خوبه ۱ نفرو دارم وگرنه تو این بی کسی که خواهرم هم داره ازدواج می کنه خـــل می شدم!

شاید تا چند روز نیام آپ کنم چون داریم می ریم !از این خونه!به امید رفتن از این دنیا!

از این خونه که رفتم دیگه به بچه ها تل نمی زنم !می خوام دلم خوش باشه که شمارمو ندارن!

شاد باشیم و آبـــــــــــــــــــــــــــی

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:33 توسط رضوان |
میان سوسوی چراغهای شهر

بین خوابهای خوش و ناخوش مردم

میان صدای جغدهای بیدار شب

به دست صبح می سپارم چراغهارا

پرده های رنگارنگ را

لیوانهای نیمه پر و نیمه خالی را

ته سیگارها و سطلهای خالی را

به صبح می دهم باد را

باران را .ستاره ها را

اشکهایم را و خودم را

آی ای تاریکی رعب انگیز ...من دیگر نیستم.

 

سلام.اگه اینو خوندین حتما نظر بدین .میخوام ببینم چطور مینویسم و دعا کنید بهتر شه

سبز باشین و ماندگار

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:51 توسط کیمیا |
من؟مینو؟خوبم!خوبم!تا جایی که یادمه عالیم!خوبه نه؟

کامنت هاتون آدم و شرمنده می کنه؟با تو هم غریبه !...

تا جایی که یادمه من غریبه شده بودم

اتاق پر از دود!دود قلیون!با طعم پرتقال! بدت میاد؟به من چه

بسه برو بخواب!خواب های خوشمزه با طعم پرتقال ببینی!

ولی الان که وقت خواب نیست؟وقت حس کردن!حس های قشنگ مثلا فکر کن بارون میادو خیس شدی!

چه حسی!به!

شاد باشیـــــــــــــــــــــــــــم و آبــــــــــــــــــــــــــــــــــی 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:42 توسط رضوان |
همه ی چترا رو بستم دونه دونه شو شیکستم اما باز بارون نیومد...(  شعر گفتم!!)

سلام .من خوبم .پس همه خوبن

این اولین پستیه که اینجا میذارم وامیدوارم از این بهتر شه   شما هم امیدوار باشین.

آنکه می آید نمی ماند ..

آنکه می ماند.آنکه میخواهد بماند .

نمی آید  !!!

سبز باشی و ماندگار...

 

                                            

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:8 توسط کیمیا |
امشب دومین شبیه که حس می کنیم باید بنویسیم !من می نویسم از من که دیگر تویی نیست!

فقط من و فقط من!

راستش امشب کلی ذوق زده شدم . چون فکر نمی کردم کسی تو بلاگم بیاد شایدم باور ندارم که هنوزم دوستایی دارم! واجب دونستم با همه پر کاری هام بیام جواب کامنت های مرموزتونو بدم!

لیلی جـون !

 لیلی جون بلاگ نویس بودم لطف تو باعث بی خبریته!مرسی از اینکه تو پر کردن کامنت دونی مون کمک کردی! کامنت هایی مثل لیلی تو هر بلاگی پیدا می شهکه آدم و جذب نمی کنه!اما چون از یه دوست قدیمیه دوست داشتنی و قابل احترامه!

......!

حس می کنم که می دونم کی هستی!

شاید چون با خط خودم نبود خوندیشون

دلم برای روزای بارونی پر احساس تنگیده

شـــــــــــــــــــــــــــــاد باشیم و آبــــــــــی !

مــن مینو

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:20 توسط رضوان |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

man-o-man

رضوان

man-o-man

http://man-o-man.blogfa.com

من و من خیلی زیادیم

من و من خیلی زیادیم

من و من خیلی زیادیم

نترس از هجوم حضورم ........................... چيزي جز تنهايي با من نيست خدا به خیر کنه...!

من و من خیلی زیادیم

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog